![]() |
![]() |
|
| هنوز در سفرم |
|
به من 24 ساعت کامل زمان بده،اما باز وقت کم میارم
دیگه وقت برای نفس کشیدن ندارم،تا میام به کارای شخصی خودم برسم ساعت از 12 گذشته و روز قبلی تموم شده و دوباره من در 24 ساعت نتونستم به همه کار هام برسم تازه هر شبم یادم می افته کلی کار یادم رفته انجام بدم...از شدت خستگی کارهای که انجام دادم رو هم گاهی یادم می ره....نمی دونم واقعا کجای این زندگی ارزش این همه خستگی بی تفریح رو داره؟ دلم لک زده برای یه فیلم کامل دیدن بدون اینکه وسطش خوابم ببره،دلم لک زده واسه سه صفحه کتاب خوندن بدون اینکه سر خط دوم کلمه ها جلوی چشمم راه برن از خستگی...دلم لک زده برای زندگی...برای راحتی....برای آسایش و برای عشق.... مدت هاست زنده ام ولی زندگی نمی کنم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:31 توسط هیچ کس |
|
|
نمی دونم من بازیچه دست دنیام
یا دنیا بازیچه دست من،نمی دونم کی داره کیو بازی می ده فقط می دونم در بد جور بازی گیر افتادم که نمی دونم اصلا آدمها واسه چی میان واسه چی می رن با من چی کار دارن من با اونا چی کار دارم کلا گیجم دیگه از این بازیچه بودن دست دنیا بدم میاد دلم می خواد دنیا تکلیف منو با خودم و خودش یک سره کنه تمام........... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:53 توسط هیچ کس |
|
|
بیهوده پنداشتم
پایه های دلم سنگی است با همان اولین لرزه،هر چه دلبستگی داشتم فروریخت حالا من ماندم و آوار آرزوهایم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:50 توسط هیچ کس |
|
|
یعنی هیچ وقت در زندگیم انقدر زیر فشار کار نبودم و سفر رفتن برام تبدیل به آرزو نشده بود
دارم از خستگی و درد گردن و کتف و خلاصه همه اعضای نوشتنی (اینم عاقبت خبرنگاری)می میرم و تازه باید این وسط به این فکر کنم که چرا مردهای متولد دی انقدر سرد و بدن؟؟؟چرا این سومین نفر هم در ابتدای یک ارتباط خوب اینجوری شد؟چرا نخواست که بمونه بدون دلیل؟ و من که حالا دیگه انتخاب برام خیلی سخت شده(سن که می ره بالا...به هر حال)بعد از 1سال و نیم تنهایی به معنی مطلق کلمه،امشب بعد از این همه بدو بدو از صبح و فردای پر از کار،باید اینجا بشینم و بنویسم که مردهای دی باز هم بد از آب در اومدن یعنی فکر نمی کنم در دنیا مردی به سردی و بی تفاوتی مردهای دی وجود داشته باشه..بیچاره بهمنی ها که درست در قلب زمستون دنیا اومدن ولی خیلی خونگرمن امان ازین مردای سرد و یخ و بی احساس دی... خوب دوباره رجوع می کنیم به جای اول و باز هم تنهایی و در نهایت در انتخاب های بعدی دچار تردید های بیشتری میشیم... اشکالی نداره اینم سهم ماست دیگه... سعی میکنم بهش عادت کنم،عادت می کنم،انسان عادت می کنه به همه چیز منم به تنهایی عادت دارم...اصلا انگار ورود آدمها به تنهایی من روند زندگیم رو بهم می زنه... خلاصه که خستم..داغونم...سفر می خوام...سفر ِ سرد ِ طولانی..آخه سرمای اروپا رو بیشتر دوست دارم..و می خوام برم فرانسه دوباره خاطره هامو ورق بزنم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:31 توسط هیچ کس |
|
|
الان یک ماه و نیمه که مشغول کار مورد علاقم یعنی خبرنگاری شدم
آره، یهو کاملا اتفاقی بعد از مدتی روزنامه نگاری شدم خبرنگار رسمی خبرگزاری... این خیلی خوبه ولی چیزی که اذیتم میکنه اینه که تازه دیشب فهمیدم چقدر خسته و تنهام تازه یاد خودم افتادم که بیش از یکماهه هیچ تفریحی نداشتم،تمام زندگیم شده کار و کار و کار و خبر و گزارش و برنامه و بعد هم خستگی و خواب و فردا باز هم تکرار همین روزها... دیگه از هرچی خبر حالم به هم می خوره دیگه نمی خوام بشنوم کی کجا رفت با کی رفت چرا رفت چی گفت و چرا این جوری شد و اونجوری نشد نه اینکه از کارم خسته باشم...اصلا ولی وقتی حتی وقت و حوصله ندارم به وبلاگم بیام یعنی خیلی حالم بده من کارمو دوست دارم خیلی ،اما حس می کنم من هم به تفریح نیاز دارم همه دور وبر من یا کار نمی کنن یا بالاخره کنار کارشون سفر و تفریح هم دارن من الان دو ماهه با دوستام حتی یه کافی شاپ هم نرفتم،چند وقته مسافرت نرفتم؟؟؟اصلا یادم نمی یاد همه فکر می کنن چون دوسال ایران نبودم یعنی تا آخر عمرم دیگه نباید جایی برم و یه جورایی بسمه بهتره حرف نزنم اما نمی دونم چرا این آدما فکر نمی کنن منم آدمم منم دلم سفر و تفریح و عشق می خواد منم دلم می خواد مثل همه دخترای 26 ساله انگیزه ای برای شاد بودن داشته باشم،با یکی حرف بزنم با یکی برم بیرون با یکی برم سفر... اما انگار من سرنوشتم با همه فرق می کنه،من که یه روزگاری عاشق مادر شدن بودم امروز حتی نمی تونم بهش فکر کنم...حس می کنم خدا منو برای مادری و همسری نیافریده حالا چرا می خواد در حق مادر و پدرم این ظلم رو بکنه که تشکیل زندگی تنها فرزندشون رو نبینن نمی دونم حتما خدا برای این هم جوابی داره فقط می دونم خیلی خستم،تنهام، نیاز به کسی دارم که کنارم باشه نیاز به تفریح دارم دلم نمی خواد همیشه با بغض زندگی کنم...خسته شدم از این همه بی کسی.. دلم می خواد برم سفر...یه جای دور ..دور از خبر و تلویزیون و روزنامه و گزارش... یعنی این توقع زیادیه؟واقعا کی آخرین بار از تهران خارج شدم؟؟؟یادم نیست...چند سال پیش بود؟؟؟ یه زمانی تنها انگیزه و تفریحم فیلم دیدن بود حالا با این همه خستگی در طول روز حتی توان دیدن فیلم هم ندارم من موندم و نزدیک400تا فیلم ندیده در حسرت روزهایی که آرامش و تفریح داشته باشم تفریح!!!! چقدر این کلمه برام غریبه شده سفر....اصلا یادم رفته چه جوری میرن سفر... دوست داشتن....ظاهرا حق ما نیست.... خستم.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:46 توسط هیچ کس |
|
|
امروز كه مثل هميشه در مسيري مشخص به سمت محل كارم مي رفتم و مثل هر روز در زاويه تابش آفتاب بودم حس كردم بي رمغ شده، حس كردم بوي رفتنش مياد،حس كردم پاييز نزديكه و يكدفعه دلم لرزيد براي هواي پاييز و برگهاشو بارون هاشو و خلاصه پاييز بودنش...
اما اين بار براي اولين بار دلم براي آفتاب سوخت،دلم براي خورشيد گرفت نه به اين خاطر كه گرما رو دوست داشته باشم نه، من از گرما بيزارم اما دلم سوخت چون خورشيد هميشه بي دريغ مي تابه، به دوست و دشمن يكسان گرما مي ده،هم كسي كه براي فرار ازش عينك و كرم ضد آفتاب مي زنه هم كسي كه اتقدر بهش زل مي زنه تا كور بشه هر دوتا يك اندازه از گرماي اون بهره مي برن حتي من كه دوست ندارم گرما رو بازم ازم دريغ نمي كنه.ولي وقتي پاييز ميشه كم كم بي رمغ و بي حال مي شه و نم نم راه رفتنش رو آماده مي كنه واقعا دلم براش سوخت،هيچ كس فكر نمي كنه وقتي انقدر آفتاب بي دريغ بهش تابيده تمام تابستون، حداقل موقع رفتن ازش يك تشكر بكنه كه مرسي بين ما فرق نذاشتي و به همه يكسان تابيدي... من با اينكه از بي رمغ شدن آفتاب خوشحالم و بي صبرانه انتظار پاييز رو مي كشم اما دلم براي آفتاب و خوبيهاش سوخت و خواستم ازش به خاطر اين تابستون گرم تشكر كنم... و به قول استاد بزرگ شاملو اي كاش از آفتاب ياد بگيرند كه بي دريغ باشند در غم ها و شاديهايشان حتي با نان خشكشان....اي كاش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:52 توسط هیچ کس |
|
|
خیلی نیاز به نوشتن دارم،همون قدر که نیاز به عشق دارم
آره به عشق نیاز دارم به دوست داشتن،من نمی تونم بی عشق زندگی کنم احساس پوچی و بی حاصلی می کنم ولی چه می شه کرد حتما این سرنوشت ماست که بی عشق بمیریم این روزها با اینکه کارم رو خیلی دوست دارم ولی تنهایی تا مغز استخوان هام رو داره می سوزونه نمی دونم چمه کلا اصلا بی خیال همون بهتر که ننویسم... راستی اگه یه روز دختر داشته باشم حتما اسمش رو می ذارم نیاز....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:49 توسط هیچ کس |
|
|
نامه اعضای تیم خرداد سبز به مهران مدیری به ما برگرديد اگر از ماييد
نویسندگان یک وبلاگ حامی موسوی نامهای را برای مهران مدیری نوشته و از وی خواستهاند در شرایطی که مردم عزادار شهدای جنبش سبزند، برای صدا و سیمای ضد ملی برنامهی طنز نسازد. متن این نامه را در ادامه میخوانید: امروز در خبرها و از زبان قائم مقام صدا و سیما خواندیم که قرار است سریالتان را برای پاییز و پخش در صدا و سیما بسازید . به واقع تعجب کردیم از شما که همیشه سعی داشتید درد مردم را در سریالهایتان به گونهای روایت کنید. شما را چه شده است؟ حالا که مردم از صدا و سیما رویگرداناند، باز هم قصد دارید سریال طنز بسازید؟ برای کدام مردم؟ میخواهید کدام لب را بخندانید ؟ میخواهید کدامین دل را شاد کنید؟ میخواهید مردمی را بخندانید که در غم از دست دادن شهیدانشان به سوگ نشستهاند ؟ میخواهید پدران و مادرانی را بخندانید که از غم از دست دادن فرزندانشان در این بیداد حتی توان گریستن ندارند؟ میخواهید برای رسانهای سریال طنز بسازید که خون زن مصری را از خون ندا و نداها رنگینتر دانست ؟ سعی در بازگرداندن اقبال به چنین رسانه ضد ملی دارید ؟ چرا؟
اکنون رخشان بنیاعتمادها را و معتمدآریاها را و پرستوییها را عاشقانه دوست میدارند. میدانید چرا ؟ چون در کنار مردم ایستادند، چون همراه مردم به سوگ نشستند. مگر شما نگفتید به ایرانی بودنتان افتخار میکنید ؟ کجاست آن خون ایرانی؟ در حالی که شما در حال مقدمهچینی ساخت سریال طنزتان هستید، پسران و دختران این سرزمین را میکشند. پسران و دخترانی را که هم سن و سال فرزندان شما هستند، به محبس میبرند، به آنها تجاوز میکنند و بعد نعش سوختهشان را به پدر و مادرشان تحویل میدهند. آیا ندیدید؟ ندیدید بدن نحیف دختر27 ساله را بر خاک یا سهراب را و محمد را و مسعود را و ... ؟ ندیدید یا خود را به ندیدن میزنید؟ کدام طنز؟ کدام خنده؟ کدام شوق برای لبخند؟ یک بار در دوران اصلاحات تحصن نمایندگان مجلس را در اعتراض به ردصلاحیتها به تمسخر گرفتید. مردم شما را بخشیدند، چون در سریالهای بعدیتان از دردشان سخن گفتید . اما این بار آقای مدیری کمی فرق دارد. این بار اگر بخواهید برای رسانهای طنز بسازید که مردم را تنها گذاشت و آنها را منافق و بیگانه خواند، شما را نخواهند بخشید. آقای مدیری در دوراهی بزرگ برای ماندنی شدن یا رفتنی شدن خود از قلب مردم ایستادهاید. طنز شما مردم سوگوار ایران را خندان نخواهد کرد و تنها کسانی که مشتاقانه به طنز شما خواهند خندید، بازجویان اوین و قاتلان جوانان ایرانزمین و کودتاچیان دولت خواهند بود .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:34 توسط هیچ کس |
|
|
جورج اورول در سال ۱۹۴۹ مخوف شهری را توصیف کرد در سال ۱۹۸۴ که بی شباهت به ایران امروز ما نیست متاسفانه....نوشتن هر آنچه در این مخوف شهر به تصویر کشیده می شود دشوار است اگر این کتاب به دستتان رسید بخوانید...
"اگر امیدی بر جا مانده باشد امید به طبقه کارگر و زحمتکش است در واقع اگر امیدی بود میبایست امید به کارگران باشد زیرا فقط آنجا در میان آن توده فراموش شده آن ۸۵ درصد از جمعیت اقیانوسیا ( از جمله مناطق خیالی) می شد نیرویی را یافت که یک روز بتواند حزب را سرنگون کند حزب هرگز از درون آسیبی نمی پذیرد.دشمنان حزب اگر واقعا وجود داشتند نه راهی برای شناسایی یکدیگر داشتند و نه امکانی برای گرد هم آمدن...قیام، حالت نگاه یک چشم بود یا تغییری در لحن کلام و خیلی که پیش میرفتی گاهی یک زمزمه پنهانی .اما اگر میشد طبقه کارگر را از قدرت خویش آگاه کرد دیگر نیازی به توطئه و دسیسه نبود کافی بود که آنها برخیزند بایستند و خود را تکان دهند درست مثل اسبی که تن خویش را از حشرات مزاحم میتکاند آن ها اگر اراده می کردند می توانستند همین فردا صبح حزب را از هم بپاشند و بی تردید دیر یا زود باید به فکر این جنبش می افتادند اما هنوز.... آن ها تا زمانی که آگاه نشوند قیام نخواهند کرد و آنها هرگز آگاه نخواهند شد مگر به دنبال یک قیام... آزادی این است که بتوانی ادعا کنی دو به اضافه دو مساوی است با چهار .اگر این آزادی موجود باشد آزادی های دیگر به دنبال آن خواهد آمد.."
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 19:1 توسط هیچ کس |
|
|
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه، مهرم نور دشت سجاده من.... و امروز بعد از ۲۶ سال.... من وضو با تپش پنجره ها گرفتم... در نمازم جریان داشت ماه جریان داشت طیف.... سنگ از پشت نمازم پیدا بود...همه ذرات نمازم متبلور شده بود... و من این نمازم را وقتی خواندم که اذانش را باد گفته بود سر گلدسته سرو.... من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف ها خواندم .... پی قد قامت موج.... و چه موجی بود ...از علف ها سبزتر....از شقایق ها سرخ تر و از داغدیده گان غضب آلود تر... موج ما ، کعبه اش بر لب آب است، کعبه اش زیر اقاقی ها ست... و موج ما میرود مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ،میرود شهر به شهر...
با اجازه از سهراب که اگر بود.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 20:10 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هنوزم سبز می اندیشم....
|
| آرشیو موضوعی |
|
غربت نویسی شعرهایم برای تو من |
|
RSS
|