مدتیه که سخت مشغول دیدن فیلم های قدیمی هستم.
نمیدونم چی شد که یهو تصمیم گرفتم همه ی فیلم های تاریخ سینما یا هر چی که تا حالا از دستم در رفته رو ببینم.این شد که بالاخره تونستم یه جایی رو پیدا کنم که هر فیلمی رو با بهترین کیفیت و بدون سانسور برام بیاره..
بیش از 100تا فیلم انتخاب کردم که فعلا تونستم 10 تاشو ببینم.البته سر کار رفتن هم باعث شده خیلی وقت نداشته باشم و همه ی آخر هفته ها رو بشینم تو خونه و زل بزنم به مونیتور کامپیوتر و غرق بشم تو فیلم و البته تو رویا...در انتخاب فیلم ها ،غیر از شناختی که خودم از عالم سینما داشتم ، مادرم هم راهنمایی های زیادی بهم کرد و خیلی از فیلم ها رو با معرفی اون دیدم که به قول خودش تاریخی از سینما در دل داره..بماند که بهترین فیلم ها هنوز در کمد اتاق من هست و به دلیل اینکه سی دی نیست عملا دیگه قابل استفاده هم نیست...
بیشتر فیلم های قدیمی رو دوست دارم ببینم و عشق به سبک قدیم رو پیدا کنم ، که در بعضی موارد از جمله فیلمِ شبی در رم ، خیلی نتونستم لمس کنم عشق رو...
اما بین همه ی این فیلم ها وقتی میتونم خودم رو در شخصیت اولِ داستان پیدا کنم ، اون فیلم برام معنا و مفهوم ِ دیگه ای پیدا میکنه..
مثلا وقتی اشلی ، عشق جاودانه ی اسکارلت با ملانی ازدواج کرد ، و اسکارلت ناچارا دوستی با ملانی رو حفظ کرد..اسکارلت ِ درونی خودم رو پیدا کردم و فهمیدم من هیچ وقت چشمم برای دیدن رت باتلر ها باز نمیشه..کما اینکه نشد و نخواهد شد..و همیشه اسکارلت میمونم و اشلی هم برای همیشه رفت سراغ ِ ملانی..و من و ملانی هم که حالا بماند...
اما وقتی بعد از سالها پرنده ی خارزار رو خوندم و دوباره فیلمش رو دیدم ، این بار مگی ِ درون ِ خودم رو پیدا کردم...(این همه تنوع شخصیت در یک خردادی خیلی عجیب نیست)
من حالا پدر رالف رو پیدا کردم و اون به خاطر صفت ماه بودن(جایگزین ستاره شده)و البته جاه طلبی زیاد هرگز به من نمیرسه..
انقدر جاه طلب هست و فرصت ِ رسیدن به بیشتر از اینها رو داره که وقتی برای عشق در زندگیش نداره..
این شد که فهمیدم پدر رالف ِ من هرگز برای من که میخوام گل سرخ ِ خشک ِ لای کتاب مقدسش بشم وقتی نداره...
اما من اونو با همین شرایط سخت دوست دارم...و میدونم روزی در یک جزیره ی دوری بالاخره روی جاه طلبیش پا میذاره و به دیدنم میاد..(البته در سطح پایین تر از جزیره این کا رو کرده ، اما جاه طلبی ِ عشقی من اونو توی جزیره ، تنها و مطلق برای خودم میخواد.. نه برای میلیون ها آدم..)
صفت ستاره پرستی جزو جدا نشدنی روح منه...
و اما مطلب آخر در مورد خودم با انواع شخصیت ها ، اینه که یه چیز رو خوب میدونم..من هیچ وقت مثل اسکارلت و مگی برای انتقام از اون مرد یا فرار ِ از واقعیت ، حاضر نیستم با مردی که دوستش ندارم ازدواج کنم..
نمیخوام زندگی یکی دیگه ، که میتونه دیگری رو خوشبخت کنه به خاطر جاه طلبی ِ عشقی من از بین بره..
شاید دارم خیلی مرد سالارانه فکر میکنم ، شاید باید انتقام عشق ِ از دست رفتم رو از مرد دیگه ای بگیرم..ولی نمیتونم به خاطر مرد بودن ِ کسی ،انتقام ِ دیگری رو ازش بگیرم...
ترجیح میدم سالها توی همون جزیره ی سرگردونیه خودم تنها باشم تا شاید روزی پدر رالف بیاد سراغم . شاید هم روزی بشه پایان این مگی ، اسکارلت رو جور دیگه ای تموم کرد و اون روز کتابی نوشت و فیلم دیگه ای ساخت...کسی چه میدونه...
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:59 توسط هیچ کس
|
بیا جامون رو با هم عوض کنیم
این دفعه تو ستاره نباش ،
میدونم از ستاره بودن خسته ای...
دلت میخواد کسی تو رو نشناسه..حق داری
پس به پیشنهاد من فکر کن
این بار من میشم ستاره و تو بشو ماه...
اما نه ماه ِ همه...فقط ماه ِ من...
منم میشم تنها ستاره ی تو
در تمام آسمونهای خدا...
که تو فقط به من بتابی و من فقط از تو نور بگیرم..
نمیدونی از تو روشن بودن چه لذتی داره...
انتظار ِ نورت رو کشیدن ، از صبح تا خود سیاهی شب..
که از مهتاب تو رنگ بگیرم...
تو ماه ِ من باش ..من فقط ستاره ی توام...
از تو نورانی شدن زیبام میکنه....
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:5 توسط هیچ کس
|
دوباره سالروز تولد!!
یک سال پیر تر شدن
یا یک سال جوان تر شدن در دل...
25 ساله شدم ، خیلی زود تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم...
بیشترین چیزی که نسبت به تولد 24 سالگی خوشحالم میکنه ، نبودنم در سرزمین اروپایی و ندیدن ِ اون چهره های سرد و خالی از امیده..
امسال ایرانم و برای همیشه تا ابد تولد هام ایران خواهم بود....
امروز جلوی در ِ یک مهد کودک ، یه پسر کوچولو دیدم که میخواست تولدش رو توی مهد کودک با دوستاش جشن بگیره ، و حتما غرور ِ بزرگ شدنش رو با اونها قسمت کنه...
یاد خودم افتادم در 6سالگی آخرین سال مهد کودک که تولدم اونجا چقدر برام مهم بود و بزرگ...
و امروز بعد از 19 سال دیدن ِ اون صحنه و نگاه ِ پر از هیجان ِ اون بچه منو برد به دنیایی که داشتم و آدم بزرگا خرابش کردن...
همون جا دعا کردم و از خدا خواستم قدرتی بهم بده که هیچ وقت کاری نکنم که بچه ای از من برنجه و من براش بشم یه آدم بزرگ ِ بد...
امیدوارم 25 سالگی ،سن ِ تجربه های جالب تر و جدیدتری باشه....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:28 توسط هیچ کس
|
میگن آناناس برای ترمیم زخم ها خوبه
هر زخمی رو زود جوش میده..
پس تو هم بیا و امسال
به جای همه ی سال هایی که
تولدم یادت نبود
برام مقدار نا محدودی کمپوت آناناس بیار
شاید در غیاب تو و در سال های دیگه ای که
باز هم تولد من یادت نیست
کمتر از سوزش ِ زخم های دلم عذاب بکشم...
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 14:45 توسط هیچ کس
|
شبی که ماه را به تمامی در آغوش گرفتم
هنوز از برق ِ چشمانت گر میگرفت
نمیدانست از دیدار ِ تو
اینگونه پر نور آمده است....
تک تک ِ ستاره ها را
به مهمانی چشمانت دعوت کردم
همه شان پا به پای اشکهایم
سوختند و ریختند
طاقت ِ تماشای برق ِ نگاهت را نداشتند....
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:19 توسط هیچ کس
|
خوب بالاخره هر قصه ای یه روزی یه جایی و به یه شکلی تموم میشه ،چه بهتر که قصه ها همیشه پایان ِ خوب و دلنشینی داشته باشن.این جور قصه ها برای همه جالبه!!
اما خوب بعضی قصه ها هم هستن که بر خلاف ِ تصور آدم پیش میرن ، وسط ِ کار شکلشون عوض میشه و خلاصه یه دفعه هم تموم میشن ، درست موقعی که اصلا فکرشو نمیکنی به یه شکل پیش بینی نشده ته ِ ماجرا میرسه...
اینم از قصه ی ما و شاهزاده که به این سرانجام رسید...مدتی پیش این پایان رو تصویر کرده بودم ، همون موقع که برای آخرین بار مهمونش بودم و چه مهمون ِ ناخونده ای بودم و خبر نداشتم...اشکالی نداره میگذره..به قول اوشو این اتفاقات همه مثل ابر هایی هستن که در آسمون ِ هستی ِ ما میان و میرن و ارزش ِ غصه خوردن ندارن و باز هم به قول ِ نادر ابراهیمی شاعری که دوبار عاشق بشه ،نه شاعر ِ واقعیه نه عاشق...
منم نمیخوام شاعر نباشم...من بدون ِ شعرام میمیرم...
وقتی طناب ِ پوسیده ی این رفاقت رو به خاطر خیلی چیزها دوباره گره زدم ،میدونستم که دارم یه عشق نمایشی رو تبدیل به حقیقت میکنم ، اونی که میخواست عشق رو بسازه من بودم و من...اینم یعنی یه عشق الکی و بی سر انجام...
عشقی که به راحتی ِ همون طناب ِ پوسیده از هم میپاشه و این بار که من برای گره زدن مجدد کاری نکردم کس ِ دیگری نبود که بخواد درستش کنه..
خوب منم دیگه میذارم این بار این پارگی بمونه و بپوسه و پر از غبار خاطرات بشه.
وقتی در عشق اولم طعم تلخ ِ دومین بودن رو چشیدم و هنوز تلخم از حس ِ گنگ ِ بی اویی...نمیذارم کس دیگری با اسم عشق این بار منو بازی بده و دومینم بکنه..
من برای اولین بودن نیاز به تلاش ندارم ... انقدر در خودم توانایی عاشقی می بینم که برای عاشق بودن و به دنیا عشق ورزیدن به فرشته های الکی هیچ نیازی ندارم ، اما اولین ِ هرکسی شدن رو هم دوست ندارم..
کسی باید باشه که اول معنی عشق و خوب بفهمه و بدونه عشق چه رنگیه..
این شد که ما هم از خیر عشق و عاشقی گذشتیم و به قول شعری
تو به خیر ما به سلامت عاشقی به ما نیومد و شاهزاده و انتخابش رو به تقدیر سپردیم..
حتما با هم خوشبخت میشن...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:28 توسط هیچ کس
|
نیمه ی اردیبهشت سال 68 ،دختر بچه ی 6 ساله ای که از صدای باد در لا به لای درختان میترسید ، با صدای زنگ تلفن در نیمه شب با وحشت از خواب پرید و چند ساعت بعد وقتی لای پتوی آبی رنگش پیچیده شده بود در صندلی عقب ماشین دراز کشیده بود و فکر میکرد چرا این وقت شب با این عجله اومدن دم خونه ی پدر بزرگ؟؟
مگه نمیشه فردا صبح باهاش حرف زد ؟؟
و امشب ، 19 سال ازون شب گذشته و دخترک که حالا 24 ساله شده باز هم از باد و صدای تلفن در نیمه شب میترسه چون هنوز فکر میکنه همه ی تلفن های نیمه شب ِ نیمه ی اردیبهشت ، معنی هرگز ندیدن ِ پدر بزرگ ِ!!
دخترک هنوز نیمه شبِ نیمه ی اردیبهشت اشک میریزه و فکر میکنه اگر پدر بزرگ بود..چقدر با او حرف داشتم..چقدر با او کار داشتم...چرا انقدر زود ترکم کرد...
وقتی اولین بار مجموعه شعرهام و علاقه ام به زبان فرانسه آشکار شد همه گفتن تو فرزند خلف پدر بزرگی...
عاشقانه شعر گفت و زیست و بی معلم زبان فرانسه را آموخت ،خودش هم معلم بود...ولی حتی نماند تا چاپ اولین ترجمه اش را ببیند و این روزها چاپ شعرهایش..
هر سال که به دیدنش میروم بیشتر دلتنگ دستان پر مهر و آرامش صدایش میشوم...و آرزو میکنم مثل او بزرگ باشم و عمیق و روحم دریایی همانند روح ِ پدر بزرگ که به اقیانوس هستی پیوست که سیری جاودان دارد...
ای کاش نرفته بود ..چقدر این روزها به او احتیاج دارم...
و چقدر سخته دیدن اندوه ِ 19 ساله در نگاه مادر....
فردا هم به دیدنت میآیم بابادی....
روحت شاد...
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:26 توسط هیچ کس
|
چند وقت ِ که نه حرفی دارم بنویسم اینجا نه موضوع جالبی هست و نه کلا چیزی...
نمیدونم چرا هیچ اتفاقی نمی افته که ارزش تایپ کردن داشته باشه..
شاید هم بیافته ولی نشه تایپش کرد...اینم هست
اما یه چیز رو خیلی خوب میشه نوشت اونم این که
ازون جایی که کشور ِ محترم فرانسه از عدم علاقه ی بنده ی حقیر برای ادامه ی اقامت در اون خاک ِ عزیز توسط پیشگویان ِ اداره ی اقامت آگاه شدن ، قصد کردن بدون خبر قبلی و دلیل موجه کارت اقامت ِ یک ساله ی اینجانب رو شش ماهه صادر کنن و جالب تر اینکه این کارت وقتی به دست من رسید یک روز هم از تاریخ مصرفش گذشته بود!! یعنی حتی برای اعتراض هم بنده ی حقیر حق ورود به این خاک عزیز رو ندارم...
خلاصه این بود که دیگه با عزت و احترام ازم خواستن که نرم...منم که بسیار ازین لطف بی دلیل اونها خوشحالم...
فقط این وسط یه چیز کمی مجهوله ، که این فرانسویان ِ کمی تیز هوش!!!!!از کجا بو بردن من دیگه نمیخوام برگردم؟؟؟
عجب اونا واسه خودشون زرنگنا انگاری.....
دست ِ عالی مستحکم....کشور عالی منفجر....
آخرین غربت نویسی...
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:16 توسط هیچ کس
|
عشق تن به فراموشی نمیسپارد ، مگر یک بار برای همیشه...
احتیاط باید کرد .همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ،عشق نیز!!!
بهانه ها جای حس ِ عاشقانه را خوب میگیرند....
چیزی بیش از یاد ، بیش از عکس ، بیش از نامه های عاشقانه ، بیش از تمام نخستین ها ،عشق را زنده نگه میدارد : جاری کردن ِ عشق : سَیَلان ِ دائمی آن...
آتشی که خاکستر شده ،آتش نیست .حتی اگر داغ ِ داغ باشد....
نادر ابراهیمی از کتاب یک عاشقانه ی آرام
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:36 توسط هیچ کس
|
خیلی وقت پیشتر ازین ، نمیدونم یا خیلی جوون و پر انرژی بودم ، یا هنوز عاقل نبودم و پر از هیجان ِ اضافه بودم
خلاصه هر چی که بودم خیلی جسور و با قدرت تن میزدم به رودخونه ی زندگی و هی شنا میکردم ، شنا میکردم و شنا میکردم ،اونقدر که بازوهام دیگه توان نداشت و نفسی برام نمی موند ،برمیگشتم پشت سرم و نگاه میکردم و میدیدم ای بابا من که همش درام بر خلاف جهت آب شنا میکنم...پس همینه که هیچ وقت نمیرسم..بعد به جلو نگاه میکردم و میدیدم بعله اون چیزی که من میخوام درست رو به روی من وایساده و داره زل زل نگام میکنه و میگه اگه منو میخوای خوب بیا..بیشتر شنا کن ..خسته شو .. اما ادامه بده..
اینجوری بود که ما هی رفتیم و رفتیم..بی انصافی نکنم ،به خیلی از چیزایی که خواستم و همیشه درو از دستم بود رسیدم..انقدر قدرت تو بازوهام بودم که آب رو هل بدم و برم..
رفتم و رسیدم و نفسی تازه کردم...
اما اون رودخونه ول کن ِ ماجرا نیست همیشه و همه جا باید تن بهش زد و رفت..
تازگی ها ،نه خیلی تازه ، مدتیه وقتی می افتم تو این رودخونه هر کاری میکنم نمیتونم برعکس شنا کنم..ناگفته نماند که خواسته های من همچنان خلاف جهت آب منتظر من هستن البته...
وقتی تن به آب میزنم و میخوام برم ،دلم یه آرامشی میخواد عجیب..دوست دارم خودمو دست مهربونی آب بسپرم و بذارم ببره منو هر جا که میخواد..
این به خاطر تنبلی نیست هنوزم در بازوهام قدرتی خاص میبینم برای شنا کردن ،اما روحم خسته شده..دیگه توانایی نداره برای بر عکس شنا کردن..
دلم میخواد یه جا آروم بشینم ، روی این رودخونه با آرامش به گذرش نگاه کنم و خودش منو ببره به مقصودم برسونه..
همه ی اینا رو توی یه عشق ِ رویایی میدیدم ،عشقی که همه ی این آرامش رو داشته باشه و کسی باشه که با هم شنا کنیم حتی خلاف ِ جهت آب..اگر کسی بود و عشقی آروم حتما باز این کارو میکردم..
اما خوب گاهی نمیشه دیگه ،عشق ِ هست و قدرتی نیست ،گاهی هم قدرتی هست و عشقی نیست..
چاره چیه...
اما دیگه شاهزاده این روزا انقدر درگیر زندگی و فکر فرداهای زندگیه شخصی شده که نمیتونه با من بیاد و شنا کنه..اونم بر عکس ِ جریان...
چه توقعی هست..اروپاست و یک عمر دنبال آرامش و زندگی دویدن و به هیچ جا نرسیدن..
من که اصلا ارزش ِ زندگی رو در این دویدن های بیهوده نمی بینم..این بود که مسیر زندگیم رو به جهت آب انداختم و برگشتم جایی که از لحظه لحظه ی زندگیم ، لذت ببرم..
جایی که هوای خودم رو نفس بکشم و برای مردم خودم کار کنم..
این شد که این رودخونه ی عزیز مسیر ما رو عوض کرد.. من و آورد اینجا و تو رو اونجا گذاشت..
حالا باید دید کی زودتر به آخرش میرسه..من که عجله ای ندارم ..میرسم بالاخره..
حالا آخرش مگه جز یه دریای عمیق و پهناور و آروم چی داره؟
که من عاشق دریام حتی طوفانی..
اما تنهایی رسیدن فایده نداره...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:0 توسط هیچ کس
|